بیدار میشوم.ارتباطم با آدم های زندگی ام دوباره شروع میشود.
صبح است ساقیا...میتوانیم یک روز دیگر آزرده وار زندگی کنیم و من تو را و تو مرا برنجانی و ناراحتی ها را از اول بیدار کنیم.
آفتاب به میان آسمان که میرسد دلگیری ها به میانه ی دل می آیند و کار ها روی میز پوزخند تحویلت میدهند.
ناهار آماده است.میتوانی یک وعده ی دیگر غذا بخوری و آنقدر مملو از فکر باشی که فراموش کنی "ناهار چه خوردی عزیزم؟"
چای را دم کن و قند را بگذار کنار دست و چای تازه دم بخور و فکر کن قرصت را بعد ا ز غذا نخورده ای.
لباس ها را بپوش و داد ها را بزن و پشت میز گردی قهوه سفارش بده و عطر مردم را وارد ریه های خسته ات کن.به حرف های صد من یه غاز بخند.
و سعی کن فراموش کنی چرا هیچ خبری از او نیست؟
غروب می آید.غروب های پاییز تک تکشان افسرده ات میکنند و میفهمی که دیگر مثل باقی آدم ها
نارنجی و زرد دلت را نمیبرند و فقط افسردگی برایت به جا میگذارند.فکر میکنی که شاید مردم هم در پاییز سلام و خداحافظی را
تجربه کرده اند و برای همین زرد ها و نارنجی ها به مذاقشان خوش نمی آید.
تقدیری که پاییز بنویسد خندان نمیشود.
چای میخوری و با خودت میگویی